گزارش اولین روز کارورزی(مشاهده ازاد)
صبح زود یک روز پاییزی در تاریخ ۹۵/۸/۹ مثل همیشه از خواب بیدار شدم حس و حال عجیبی داشتم چون امروز عصر برای اولین بار میخاستم به کارورزی بروم دوستم گفت چرا نمیخابی تو که عصر کارورزی داری!؟ خوابم نمی برد رفتم حمام یه دوش گرفتم و اومدم  لباس هامو اتو کردم بالاخره ساعت ۱۲ شد رفتم سلف نهار خوردم سریع اومدم خابگاه لباس پوشیدم رفتم درب دانشگاه مینی بوس دانشگاه ساعت ۱:۱۵منتظر بچه ها بود 23نفری بودیم که میخاستیم به کارورزی بریم همه سوار شدن  حرکت کردن من با ماشین دوستم پشت سر مینی بوس از دانشگاه به سمت اندیمشک رفتیم تا اینکه به مدرسه ی نور رسیدیم همگی پیاده شدیم درب مدرسه را باز کردیم یه نگاه به داخل حیاط مدرسه کردیم به به حیاط مدرسه پر از دانش اموزانی با لباس فرم های آبی یک رنگ اون لحظه خیلی جالب بود بالاخره وارد حیاط شدیم ناظم مدرسه جلو ما امد خیر مقدمی گفت استاد سجادی هم که زود تر تر از ما اومده بود داخل حیاط ایستاده بود یه توضیحات مختصری به ما دادند  یه چند دقیقه داخل حیاط بودیم با بچه ها چنتا عکس گرفتیم مدرسه نور مدرسه ی نور مدرسه قدیمی بود و بافت فرسوده ای داشت مدیر مدرسه ما را به دفتر مدرسه بردند چند دقیقه ای نشستیم و توضیحاتی به ما دادند مدیر گفت که مدرسه ما شامل ۱۲کلاس ۶پایه میباشد و تعداد دانش اموزان ۳۶۰نفر هستند ما را دونفر دونفر بین کلاس ها تقسیم کردنند من و یکی از دوستام به کلاس دوم که با خانوم .......داشتن وارد کلاس شدیم و رفتیم اخر کلاس نشستیم خانم معلم به دانش اموزان گفته بود  که  این اقایون بازرس هستن از اداره اومدن هر کس شلوغ کنه اخراجش مکنن  بچه ها هم حسابی ترسیده بودند خانم معلم گفت بچه ها کتاب فارسی رو بیرون بیارید هر نفری دو خط از روی درس جلسه گذشته بخوانید بچه ها هم به ترتیب شروع به خواندن کردند  تعداد بچه های کلاس ۲۵ نفر  بودند  تا اینکه زنگ خورد امدیم داخل حیاط با دانش اموزان چنتا عکس سلفی گرفتیم بچه ها زنگ استراحت از بوفه مدرسه تنقلات میگرفتن یکی از بچه ها یه عدد شکلات به من دادند نکته جالب این بود که یکی از بچه ها کلاس دوم کلاس ژیمناستیک میرفت وپاهاش ۱۸۰درجه باز میکرد که من چنتا عکس ازش گرفتم خیلی خوشحال شد زنگ زده شد رفتیم سر کلاس خانم معلم گفت که کتاب علوم رو باز کنید میخواهم سوال بپرسم چنتا از بچه هارو پای تابلو برد و از انها سوال کرد بچه ها که فهمیده بودند که ما بارزس نیستیم و از اداره نیومدیم سر کلاس شلوغ میکردن خانم معلم هم هر چی داد میزد ساکت نمیشدند بچه ها دفترچه یاداشت هایشان را می آوردنند که برایشان امضا کنیم  بچه ها خیلی دوست داشتنی بودند زنگ زده شد رفتیم داخل حیاط با بچه ها صحبت میکردیم استاد سجادی گفت که این زنگ ۲۰دقیقه زودتر بیاین بیرون که قبل از دانش اموزان از مدرسه خارج شوید من این زنگ که زنگ اخر بود به اسرار چنتا از دانش اموزان به سر کلاس چهارم رفتم که با خانم......داشتن این زنگ هنر داشتن خانم معلم به هر کدوم از بچه یه برگ A4داد که با اب رنگ با ترکیب دو یاچند رنگ رنگ های مختلفی درست کنند خانم معلم یه سوت داشت که با آن کلاس را ساکت میکرد ساعت ۵شد از کلاس اومدم بیرون رفتیم سمت در حیاط مدرسه دیدم که در قفل هست یکی از کلاسها ورزش داشتند مربی ورزش گفت اگر در باز باشه والدین بچه ها وارد می شوند و فوتبال بچه ها خراب میشود ما هم مجبور به صبر بودیم تا اینکه در باز شد از مدرسه خارج شدیم و با ماشین دوستم به دانشگاه برگشتیم. خیلی خوش گذشت این روز همیشه در خاطرم می ماند.